25. Oktober 2013

خیانت مصدق به ایران و از دست دادن بحرین



خیانت مصدق به ایران و از دست دادن بحرین
از کتاب ملک شعرای بهار
وقتی به تهران خبر رسيد که انگليسی ها بحرين را اشغال کرده اند مجلس به موضوع علاقمندی نشان داد و جلسه سری در مجلس شورای ملی به خاطر واقعه بحرين تشکيل شد اگر چه جزئيات مذاکرات جلسه سری مجلس شورای ملی در دست نيست ولی يک امر مسلم است که رضا خان سردار سپه (دقت کنيد در اينجا رضا خان فقط يک سردار سپاه است و دخالتی در امور دولت و مقام سلطنتی ندارد) از آن تصميم نابخردانه سخت برآشفت و حتا شايع است که در آن جلسه از فرط عصبانيت و تاسف گريسته است.
ملک الشعراء بهار در دوران نخست وزيری مشيرالدوله وقتی مصدق وزير امور خارجه بوده نوشته است:
«زمانی که مشير الدوله نخست وزير و مصدق السلطنه وزير امور خارجه بود و انگليس هم اوضاع را بر وقق مرا خود می ديد چنين استنباط می شود که ايادی انگلستان مصدر کارند و انگلستان نمی خواهد اين فرصت طلائی را در تصرف بحرين آنهم بدون زحمت وبدون اعتراض کشورهای استعمارگر ديگر از دست بدهد ولذا قسمتی از خاک ايران را به تصرف خود در آورد»
بنا به گفته ملک الشعرا بهار آقای مصدق السلطنه و مشير الدوله از ايادی انگلستان به حساب می آمده و شاهديم که مصدق در مقام وزير خارجه در اين باره کوچکترين اقدامی نمی کند. تا بجائی که سردار سپه را به آن درجه از عصبانيت می رساند که در مجلس به گريه می افتد. حتا نمی بينيم که مصدق مسئله بحرين را به مجلس شورايملی و يا به وزارت کشور ويا يا جای ديگری گزارش کرده باشد. ولی برای خود شيرينی گويا نامه ای به سفارت انگليس نوشته و خواستار حفظ جان و مال اهالی «بحرين» شده است. اين چنين نامه ای بدون هرگونه اشاره به اعتراض دولت ايران در واقع ورود انگلستان به بحرين را تائيد و سند اجازه را صادر فرموده اند. اين کار مصدق بدون مشورت و بدون ارتباط با جلسه سری مجلس شورای ملی بوده و پيش از آگاهی مجلس از جريان اشغال انگلستان بوده است.
در اسناد وزارت خارجه انگلستان آمده است که يک کشتی حامل چهل سرباز هندی و دو اراده توپ متعلق به «دولت فخيمه» به بحرين پياده شده اند و بدون هرگونه درگيری بحرين در اختيار انگلستان قرار گرفته است. از آن به بعد دولت ايران هرگونه اختيار در مورد بحرين را از دست داده است و اين جزيره که به مرواريد خليج پارس مشهور است تحت سلطه انگلستان در آمده است. کار های کليدی و مهم کشوری و لشگری بحرين در اختيار انگلستان بوده است.
در اين مقطع زمانی نيروی دريائی و ارتش ايران نيروی قابل ملاحظه ای را در خليج پارس تشکيل نمی داد. فقط دو کشتی نسبتا کوچک بنام «پرسپوليس» و «مظفری» درخليج پارس بود که انگليسی ها آندو را هم تا شهريور 1320 غرق کردند.
اگر وزارت خارجه دولت مشيرالدوله با سرپرستی محمد مصدق به موقع عمل می کرد شايد می شد به موقع پيش از ورود ناوگان انگلستان به بحرين به کمک آن دو کشتی دو اراده توپ، تعدادی سرباز در بحرين پياده نمود و با لوازم و ادوات زمينی و دريائی و با درايت و از جان گذشتگی سردار سپه جلوی ورود انگلستان را گرفت. ولی اين مسئله برای مصدق چنان بی اهميت بود که هرگز حرکت های انگلستان را باوجود اينکه نامه ای هم سرخود و بدون مشورت با هيئت دولت به سفارت انگلستان می نويسد مطرح نمی کند و هيات دولت، مرزبانی، نيروی دريائی، و ارتش و وزارت کشور را از اقدام شرورانه انگلستان باخبر نمی کند.
ولی مصدق  که مدعی است انگليس دشمن او بوده است بجای اينکه تلگراف دولت انگلستان را به مجلس بفرستد و موضوع را با وزارت کشور و وزارت جنگ و هيئت دولت مطرح کند وراه حل بخواهد خود سرانه بنا به قسمی که درهنگام عضويت در جامع آدميت که توسط سرجان ملکم  نوکر انگلستان خورده بود همواره «مادام العمر در حفظ منافع دولت فخيمه انگلستان کوشا» می ماند و اين خيانت بزرگ را به ايران وايرانی روا ميدارد. او اختيار بحرين رادردوران حکومت قاجار ودر دوران رئيس الوزرائی مشير الدوله به انگلستان واگذار می کند.
ملک الشعرا که چشم ديدن رضا شاه را نداشت معهذا می نويسد موضوع بحرين نقطه عطقی در زندگی سياسی رضا خان سردار سپه بشمار می آيد او که برای باز پس گيری يک تکه زمين خشک و بی حاصل جان خود و سربازانش را به خطر انداخته بود و تا کام مرگ پيش رفته بود چطور می توانست اين فاجعه عظیم را تحمل کند؟ او در هيئت دولت عصبانی می شود و بالاخره به رئيس دولت مشير الدوله پيغام می دهد مگر در هيئت دولت ظاهر نشود والا فلان و فلان خواهد شد. مشيرالدوله از ترس رضا خان سردار سپه استعفا می دهد. ايرج ميرزا شعری سروده است:
تجارت نيست، صنعت نيست، ره نيست اميدی جز به سردار سپه نيست
ماجرا از آن جا آغاز می شود که روز 20 ارديبهشت 1302 در ساعت 9 صبح هنگام خريد و فروش يک قاب ساعت بغلی بين يک عرب نجدی وهابی و يک ايرانی نزاعی رخ می دهد و منتهی به زد و خورد می شود. ايرانيان بی خيال به گمان اينکه قضيه ختم شده است غفلت می کنند ولی اعراب نجدی بنا به کينه و شرارت ذاتی که دارند به اشاره انگلستان مسلح شده غفلتا برايرانيان می تازند ساعتی زدو خورد ادامه میابد و چون ايرانيان غير مسلح بوده اند اعراب تعدادی از آنان را کشته و تعدادی را زخمی و 6 نفر هم مفقود می شوند در پی آن به خانه های خود ميروند و مغازه ها بسته می شود.
در اين هنگامه کابينه مستوفی الممالک سقوط ومشيرالدوله بر سر کار می آيد. چون مثل مستوفی الممالک به روس ها اتکائی نداشت و بيشتر جانب انگلستان را می گرفت بنظر می رسد که فشار انگلستان به ايران خاتمه يابد.
مشيرالدوله مصدق را به وزارت خارجه منصوب می کند بنابراين سليمان ميرزا که طرفدار روس ها است در مجلس در اقليت قرار میگيرد. انگليس که از زمان بيرون رفتن پرتغالی ها از خليج پارس خود را قداره بند خليج پارس می دانست در پی آن بود که اختيار کامل جزيره بحرين را بدست آورد. انگلستان که با بروی کار آمدن مصدق و مشيرالدوله که هردو آنگلوفيل و از فاميل فرمانفرما بودند، اوضاع را بروفق مرادش می بيند برای اجرای طرح به تحريک اعراب می پردازد و جنگ نيمه تمام سر ساعت بغلی را به مسئله شيعه و سنی مبدل می کند ودر اين درگيری هشت نفر مرد و دو زن هم کشته می شوند و لذا دايه مهربان تر از مادر يعنی دولت فخيمه انگلستان ايرانيان را تشويق می کند به کنسولگريشان در منامه مراجعه کنند و آنان درمقام خيرخواهی از طرف نمايندگان منتخب شيعيان بحرين به دولت ايران تلگراف می زنند که اگر دولت علاج فوری نکند تمام ايرانيان را خطر جدی تهديد می کند. اينجا است که تير سياست اختلاف بيانداز و حکومت کن انگلستان به هدف می نشيند ومصدق به اشاره مشيرالدوله از انگلستان تقاضای کمک می کندو اين همان چيزی بود که انگلستان در پی آن بود و و مترصد و آماده اشغال بحرين بود. بدون زحمت و بدون اعتراض و بدون هرنوع خونريزی از دماغ يک سرباز هندی که به انگلستان خدمت می کرد وارد بحرين می شود. و حتا دول عضو مجمع اتفاق ملل (آن زمان سازمان ملل خوانده نمی شد) به اين امر اعتراضی نمی کنند زيرا به خواست وزير خارجه جناب مصدق السلطنه و جناب مشيرالدوله انجام پذيرفته است.
اين اشغال از سوی انگلستان همچنان باقی می ماند تاروزی که در پی کنکاش فراوان و اصرا دولت شاهنشاهی ايران در سال های 1970 بدنبال مطرح شدن مسائل مربوط به جزائر سه گانه تاکيد می روزد تا انگلستان آب های خليج پارس را ترک کند. چون هنوز بحرين دراشغال انگلستان بود در آنجا با نظر سازمان ملل متحد رفراندمی صورت گرفته و مردم به آزادی بحرين رای می دهند.
خلافکاری مصدق و مستقر کردن انگليس در همسايگی ايران توسط مصدق السلطنه «وجيه المله» با زحمت زياد و مذاکرات و جلسات طولانی، سالها بحث و گفتگو و هزينه بسيار سنگين به طريقی حل می شود ولی هرگز بحرين به خاک ايران متصل نمی شود.
در همين دوران در سرتاسر دوران پادشاهی پهلوی به دليل يک اشتباه عمدی از سوی مصدق، ايران در يک جنگ سرد با انگلستان روبرو می شود. هرگاه مجلس ايران تشکيل می شد يک صندلی خالی در مجلس برای بحرين گذاشته می شد ولی عملا از قرن 15 به بعد که پرتغالی ها و سپس انگلُيس در خليج پارس حضور نظامی و سياسی داشت هرگز ايران يک دکه دولتی ويا يک سرباز يا پاسبان در بحرين نداشته است.
جبهه ملی، توده ای ها، ملی مذهبی ها و کسانی که درخدمت «استخوان های خشک و پوسيده مصدق السلطنه» نماز جماعت می خوانند و جز فحاشی و درنده خوئی و گشاده دهنی سندی برای ارائه ندارند وهرگاه سندی از آنها خواسته می شود دست به فحاشی ويا سفسطه می زنند با بی شرمی برای روپوشانی و زير فرش فرستادن کثافت های مشيرالدوله و مصدق السلطنه مساله بحرين را به دوران پهلوی و جدا شدن آنرا بی عرضگی مقامات دولت شاهنشاهی می دانند. درحاليکه اين تخم لق بدست مصدق و مشير الدوله کاشته می شود.
موقعيت بحرين برای ايران همانقدر حياتی بود که جزائر کوچک ديگر مثل تنب کوچک، تنب بزرگ، سيری، ابو موسی و غيره ولی سه جزائر سه تنب کوچک و بزرگ و ابو موسی که تا زمان برقراری يک رفراندم که از سوی انگليس و ايران به سازمان ملل متحد پيشنهاد شد کاملا در اختيار انگليسی ها بود و وقتی ميخواست از منطقه خارج شود می خواست آنها را در اختيار شارجه و امارات خليج پارس قرار دهد. در آن زمان شارجه و امارات ديگر تحت قيموميت و کنترل کامل انگليس بود و اينهم يک تاکتيک سياسی بود تا مردم بحرين و دولت ايران را گول بزند. اما همواره بحرين مورد ادعای ايران بود. تاريخ به ياد دارد که کسانی مثل اردشير زاهدی، دکتر امير خسرو افشار و همچنين امير اصلان افشار، عباسعلی خلعتبری و همينطور آقای رضا قاسمی و گروه زيادی بسيار زحمت کشيدند تا بحرين را از چنگ انگليس خارج کرده به خاک ايران وصل کنند. ولی گروهی از مردم بحرين به تحريک انگليسی ها و با پول های عرب ها قصد جدائی از ايران داشتند. برخی از مردم بحرين توسط نماينده انگليس از بحرين تبعيد شدند و بجای آنها اعراب و هنديان و پاکستانی ها به بحرين کوچ داده شدند تا با غير متجانس کردن جامعه بحرين بتوانند به مقصود خود برسند. بر اثر پافشاری دولت شاهنشاهی که يکی از نيت های آن بيرون راندن تدريجی انگليس از منطقه بود انگليس موافقت می کند موضوع به سازمان ملل ارجاع شده و رفراندمی در بحرين برقرار شود درنتيجه اين رای گيری مردم بحرين به استقلال خويش رای می دهند و موجب می شود که به حضور انگلستان در خليج پارس صدمه زده و آنرا بسيار ضعيف بکند و بحرين نه در اختيار انگليس بلکه بصورت يک امير نشين ضعيف در کنار ايران باشد.
همزمان با اجرای اين تاکتيک سياسی از سوی دولت شاهنشاهی ايران ادعای خود بر جزايرديگر خليج پارس و بخصوص سه جزيره تنب بزرگ و تنب کوچک و ابو موسی را دنبال می کند و همزمان با خروج انگليس از بحرين آن سه جزيره نيز که تا آن زمان در اختيار انگليس بود به ايران باز گردانده می شود.
پس از ادعای ايران به اين جزائر و همزمان مطرح شدن اختلاف مرزی با عراق کميته بزرگی در وزارت خارجه و سازمان جغرافيائی کشور تشکيل شده بود تا موارد قانونی و سوق الجيشی اين جزائر رسيدگی شود.
پدران شيخ مقيم شارجه که او هم يک ايرانی است و از قرار خوب هم پارسی صحبت می کند در سال 1820 قراردار همکاری با انگليس را امضا می کنند همين شيخ فعلی (سال 2008) که بنام شيخ دکتر سلطان القاسمی می شناسيم و پارسی ميداند در سال 1971 می پذيرد که جزو امارات متحده عربی جنوب خليج پارس بشود. بحرين بنام باغ ادن هم مشهور است و در آن سرزمين آشوری ها، بابلی ها و يونانی ها (پس از آمدن اسکندر) و پارسيان زندگی طولانی داشته اند.
تا پيش از قرن هفدهم همواره بحرين در اختيار ايران بوده است. پس از آمدن اسلام حاکمان آن ديار اسلام آوردند. می گويند که در سال 930-950 ميلادی پس از اسلام حتی سنگ سياه مکه به گروگان به اين محل آورده شده بود. در سال 1743 اين جزيره بين پرتقالی ها و ايرانی ها همواره مورد اختلاف بود. پس از خروج پرتقالی ها و آمدن انگليسی ها که همزمان با آواخر زند و اوائل قاجار می شود انگليس تمام اين مناطق را در اختيار می گيرد. در سال 1932 در آنجا نفت کشف می شود. پس از جنگ جهائی دوم يک سری اعتراضات عليه انگليس در منطقه بخصوص ميان اعراب شيوع ميبابد که يکی از اين تحولات آمدن آن انگليسی به عراق و عربستان است که بنام “لورنس عربستان” مشهور است.
در سال 1960 انگليس بر اثر فشار ايران ناچار می شود سرنوشت بحرين را که مورد ادعای ايران بود به رفراندم بين المللی بگذارد. هنوز اين مورد به اجرا درنيامده که ايران در سال 1970 پس از قدرتی که اوپک بدست می آورد مدعی مالکيت اين سرزمين می شود و حتی آنرا به عنوان استان 14 خود معرفی کرده صندلی نماينده بحرين را خالی نگاه ميدارد. ولی هرگز انگليس قصد خروج از بحرين را نداشت. بالاخره در اثر فشار دولت شاهنشاهی، ايران و انگليس توافق می کنند که به شرط اينکه ديگر مناطق سوق الجيشی منطقه که مورد ادعای ايران است و پيشتر انگليس آنها را تصاحب کرده بود از جمله جزائر سه گانه تنب و ابو موسی و چندين جزيره ديگر که در دهانه تنگه هرمز قرار دارندبه ايران برگردانده شود به رفرندام گذاشته شود. آنها بطور مساوی توافق خود را به سازمان ملل پيشنهاد می دهند. پيرو نتيجه رفراندم که مردم بحرين رای به استقلال می دهند نيرو های انگليس به اجبار خاک بحرين را ترک می کند ولی با کوشش هائی که از سوی عربستان و انگليس اعمال می شود مردم بحرين پس از جدائی تا به امروز جزو شورای منطقه ای عرب باقی مانده است.
در 15 آگوست 1971 انگليس بکلی جزيره را تخليه می کند. در سال 1981 شيعه های بحرين دست به يک کودتا می زنند که نا موفق باقی می ماند اگر اين کودتا موفق شده بود حجت الاسلام هادی المدرسی که از همقطاران نظرات خمينی بود در آنجا حکومت اسلامی براه انداخته بود. در سال 1994 باز هم شورش های متعدی در بحرين اتفاق می افتد که نزديک بود پادشاهی بحرين را سرنگون کند. چون آمريکائی ها در اين منطقه بسيار نفوذ پيدا کرده اند و پشتيبان حميد ابن عيسی الخليفه هستند او در سال 1994 جانشين پدرش می شود بحرين همچنان بصورت پاد شاهی اداره می شود.

چرا غرب تلاش دارد از مصدق قهرمان ملی بسازد ولی قهرمانان
ملی ایران را دیکتاتور خطاب کند؟
آیا میان آمریکا و انگلستان  بر سر منابع ثروت خلیج فارس درگیری وجود دارد؟
پاسخ این پرسشها در آینده نه چندان دور روشن خواهد شد
با سپاس از شما
نیک جعفرزاده

Keine Kommentare: